اشعار نوحه مخصوص سینه زنی و زنجیر زنی محرم سال 95

اشعار نوحه مخصوص سینه زنی و زنجیر زنی محرم 95

شعر برای مداحی زنیجیرزنی محرم 95

اشعار زیبا ویژه نوحه خوانی و سینه زنی محرم 1395

شعر برای دسته های عزاداری محرم95 

 

پیمان طالبی :

کفاف داد اگر عمر من به ماتم تو
دعا بکن که بمیرم به زیر پرچم تو

بهشت را وسط سینه تو می یابد
کسی که در همه عمرش شده ست آدم تو

به سوز دل به دلم چای این حسینیه گفت
که دم به دم نفسش زنده است از دم تو

حدیث چشم ترم در عزات این گونه است
گیاه خشک که وابسته شد به شبنم تو

چه می توان بنویسد بشر ز نام تو چون
غدیر رفته به قربان اسم اعظم تو

ربیع الاول و ثانی، رجب و شعبانم
همه فدایی یک روز از محرم تو

چه خوش شبیه پدربذل و بخششی داری
به دست دیگری افتاده است خاتم تو

خوشا اصابت سر بر اصابت محمل
خوشا که سر زند از خواهر مکرم تو

مصیبت همه اولیا یکی است ولی
امان ز ماتم تو، الامان ز ماتم تو

محمد حسن بیاتلو:

بيا  كه اشك  بريزيم  در حسينیه
كه خيمه گاه حسين ست هرحسينیه

به احتضار كه افتادم  آن  دم  آخر
به  هيچ  جا نبريدم  مگر حسينیه

اگر سوال  بپرسند كه كجا رفتي؟
دهم جواب  چنين، بيشتر  حسينيه

به كربلاش نرفتم ولی خدا را شكر
كه آمدم به دو چشمان تر حسينيه

هنوزخاطر من هست آن شبی راكه
گرفت دستم و بردم  پدر حسينیه

اگر به ماست تمام اراضی  کشور
خداكند كه شود سر به سرحسينیه

همیشه حال وهوای عزای توخوب است
شمیم یاس فضای عزای توخوب است

دعای مادر تو می کند  اثر قطعأ
که حال وروز گدای عزای توخوب است

خدا کند اجلم بین روضه ها برسد
چراکه مرگ به پای عزای توخوب است

فرشته آمده ازعرش در صف نذری
زبسکه طعم غذای عزای توخوب است

به یاد غربت عصر دهم اگر جان را
دهیم هدیه برای عزای توخوب است

وحید دکامین :

مُحرم آمد و در سینه،خیمهْ غم زده است
دوباره فصل جنون مرا رقم زده است

دوباره هر شب من رنگ کربلا دارد
وَ غم به گنبد قلبِ غمین عَلَم زده است

به هر حسینیه گویی حسین..حرم آنجاست
که دوست در دل عُشّاق خود حرم زده است

عجب دروغ بزرگيست، بی تو دم زدن از عشق
هر آنکه از تو سروده؛ ز عشق دم زده است

بدون شک به بهشت خدا رسد آخر
کسی که در جهت “مَنْ بَکی” قلم زده است

به بیت بیت سروده ز محتشم آقا
حرارتی بده افزون به آتشم آقا

***

روزی که بی عزای تو سر شد حرام شد
با گریه بر حسین، جهانم به کام شد

می رفت ردّ شود ز سرم مرغ بخت، که
در روضه ی تو دید نشستم، به دام شد

دربزم فیض،تا که شوم مست از طهورعشق
این کاسه های چشم تَرَم همچو جام شد

ای آنکه نیست جز تو دلیلی برای اشک
شکر خدا که پای تو اشکم مدام شد

«رحمت به مادرم که مرا مجلس تو برد»
نذرش قبول چون که جوانش، غلام شد

***

تا مرا دست توسل سوی دامان نرسد
کار و بار دل غمدیده به سامان نرسد

بارش اشک ز چشمان تَرَم دائمی است
تا بدان لحظه که این دیده به ایوان نرسد

گفته اند اذن دخول حرمت اشک بُوَد
بی جواب است هرآن دیده که گریان نرسد

درد دوری ز حرم، درد کمی نیست به جان
تا که زائر نشوی، دردْ به درمان نرسد

هرکسی طعنه زد و گفت سخن از سر عقل
گفتمش عشق نصیبی ست که آسان نرسد

هرکجا هرکه به لب گفت حسین، اشکم ریخت
بین من با تو قراریست به پایان نرسد

منتظر.. چشم به راهم دمِ مُردن ارباب
جانْ به لب آمده، سخت است که جانان نرسد

پیمان طالبی:

این غزل خواسته این مرتبه زائر باشد

شاعرش قصد نکرده ست که شاعر باشد

آسمان تو سزاوار پر جبریل است

هرکسی لایق آن نیست که طائر باشد

صفت خون خداوند تجلی گر توست

بین زهاد اگر بحث مظاهر باشد

حکم هر مرجع تقلید – محرم که شود –

بی گمان امر به تعظیم شعائر باشد

پادشاهی تو بر جان و دل عشاقت

آرزو میکنم ای شاه! که دایر باشد

چه بگویم که چه بوده ست و چه ها خواهد شد؟

سائلت یک شب اگر با تو مجاور باشد

حاصل عمر من از چشم، همین یک قطره ست

سود آن است که کم باشد و وافر باشد

چیست در گریه برای تو که این سان باید

مایه رشک حبیب ابن مظاهر باشد؟

پیمان طالبی:

هر روضه ای برای همه جانگداز نیست

هر گوش را لیاقت افشای راز نیست

بالانشین منبر نی! خطبه ای بخوان

غیر از سر تو هیچ سری بر فراز نیست

آن جاذبه که در حرم کربلای توست

در شهر مکه یافت نشد، در حجاز نیست

من سینه میزنم که عبادت کنم تو را

مومن شدن به نافله و جانماز نیست

هر سالکی به هیئت تو پا گذاشته ست

فهمیده راه سیر الی اله دراز نیست!

ای بی کفن! پس از تو مشخص شده ست که

پیراهن و لباس دگر امتیاز نیست

زاهد به طعنه گفت : به مسجد بیا! ولی

رفتم به آن دری که نگویند، باز نیست!

بعد از هزارسال – ببینید! – پرچمی

جز پرچم حسینیه در اهتزاز نیست

وحید دکامین :

راهی که نیست جانب کویت ضلالت است
عُمری که صرف غیر توگردد بطالت است

آقای جمعه های غریبی بیـا ، بیـا
مـا را ز دوری تو ز یاران ملامت است

دل همنشین اشک وغم است از فراق تو
این حال عاشق است برون از مقالت است

ترسم ندیده روی تو راهی شوم به خاک
گویا زمان وصل من وتو ،قیامت است

در هر مصیبت و مَحنی فَـابکِ للحُسَین
ما را که نیست کار دگر،این رسالت است

گریه کنم ز ماتم ارباب صبـح وشـام
آن پلک زخمی تـو دلـم را دلالـت است

وحید قاسمی:

با اينكه روضه خوانم و می خوانم از شما
فهميده ام كه هيچ نمی دانم از شما
يا ايها العزيز، ذليل معاصی ام
بايد ز شرم چهره بپوشانم از شما
می ترسم از رسيدن آن جمعه ای كه من

جای سلام، روی بگردانم از شما
رويی نمانده است به چشمت نظر كنم

پس بی دليل نيست گريزانم از شما
من اصل انتظار تو را برده ام ز ياد

با انتظارهای فراوانم از شما
من نان به نرخ نام تو خوردم،حلال كن

محض رضای ذائقه می خوانم از شما

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>