داستان کسی که روحش را به شیطان فروخت

داستان کسی که روحش را به شیطان فروخت

دکتر بیناکیولوس که مرد خیلی زرنگی بود، خیلی خیلی سال پیش در جزیره دور افتاده ای زندگی می کرد. او به علم و دانشش خیلی می بالید و لذت می برد که جلوی چشم مردم، با آدم های باسواد بحث می کرد و تا جایی که می توانست، به همه نشان می داد که چقدر از بقیه زرنگ تر است.

ولی یک روز دکتر بیناکیولوس تصمیم گرفت با شیطان معامله کند و روحش را به شیطان بفروشد. از روی کتابی بزرگ، چند تا طلسم جادویی را خواند و آخر شب، به کتابخانه اش رفت و شمعی روشن کرد و چند تا خط روی زمین کشید و وردهایی خواند که شیطان را احضار کند.

یکهو رعد و برقی زد و همه جا پر از دود شد و دکتر بیناکیولوس یک لحظه فکر کرد صدای غرش آتش جهنم را می شنود. ولی قبل از اینکه بتواند تصمیمش را عوض کند، یک مرد قد کوتاه خاکستری پوش جلویش نشسته بود. مرد پشت گوشش یک قلم گذاشته بود.

دکتر بیناکیولوس فریاد زد “تو که شیطان نیستی!”

مرد خاکستری پوش جواب داد : “اوم م م… نه قربان. جناب شیطان توی این دوره زمونه خیلی خیلی سرش شلوغه. بنده نماینده رسمی ایشون هستم. حالا اگه لطف کنید مشخصاتتون رو به من بدید، می تونیم معامله رو پیش ببریم.” بعد کتاب چرمی بزرگی را که با خودش آورده بود باز کرد.

دکتر بیناکیولوس گفت ” صبر کن ببینم! من می خوام خود شیطان رو ببینم! نمی خوام روحم رو به یه آدم دون پایه ابله بفروشم.”

آقای خاکستری پوش گفت “بنده از طرف شیطان معذرت می خوام. ولی انتخاب با شماست. اگه نمی خواید با من معامله کنید، کاملا قابل فهمه ولی در این صورت باید کلا قید معامله رو بزنیم. ما اون قدر مشتری داریم که باید از میونشون انتخاب کنیم. در حال حاضر، الآن بازار خیلی داغه؛ بهترین وقت معامله اس.”

دکتر بیناکیولوس بالاخره قبول کرد که روحش را به نماینده شیطان بفروشد. شرایط معامله قابل قبول به نظر می رسید : شیطان به مدت 30 سال به دکتر بیناکیولوس ثروت بی اندازه، شهرت فراوان و قدرت های جادویی بی حد می داد. بعد از 30 سال، دکتر بیناکیولوس بایست می نشست و تا ابد با شیطان شطرنج بازی می کرد.

دکتر بیناکیولوس تیغی به دستش زد که با خون خودش قرارداد را امضا کند ولی نماینده شیطان، یک لحظه جلویش را گرفت، زیرچشمی دور و برش را پایید، صدایش را پایین آورد و گفت “ببینید… بنده قانونا نباید این چیزی رو که می خوام بهتون بگم، ولی… ببینم، آیا خوب می دونید که دارید چی کار می کنید؟”

دکتر بیناکیولوس گفت ” پس چی که می دونم! مثل اینکه یادت رفته که من زرنگ ترین مرد دنیام! خوب فکرهامو کردم که با این 30 سال چی کار کنم. بعد از این 30 سال، شیطان می تونه هر قدر می خواد منو عذاب بده. من نشستم مثل معادله های ریاضی، روی این موضوع کار کردم. بدترین عذاب هایی که می تونه برای من پیش بیاره، با لذتی که توی 30 سال می برم، قابل مقایسه نیست.”

نماینده شیطان گفت “جناب شیطان شاید اصلا نخواد تو رو عذاب بده.”

دکتر بیناکیولوس گفت ” پس چه بهتر!”

“ولی ممکنه از عذاب، خیلی بدتر باشه.”

دکتر بیناکیولوس فریاد زد “امکان نداره! من به همه بلاهایی که ممکنه سر من بیاره، فکر کردم و آماده هر چیزی هستم.”

نماینده شیطان از بالای شانه اش نیم نگاهی به این ور و آن ور انداخت و صدایش را باز هم پایین تر آورد و گفت “ببینید، من می دونم که شما الآن زرنگ ترین آدم دنیا هستید، ولی می تونم بهتون بگم از هر چیزی که تصور کرده باشید، باز هم بدتره.”

دکتر بیناکیولوس گفت “باور نمی کنم.” قلم را در خون دستش فرو کرد و اسمش را در دو نسخه قرارداد توی کتاب بزرگ امضا کرد.

نماینده شیطان رفت و در مدت 30 سال، دکتر بیناکیولوس نه تنها زرنگ ترین بلکه پولدارترین و معروف ترین مرد دنیا بود و ازش تعریف می کردند. طبیعتا او درباره قرارش با شیطان چیزی به کسی نمی گفت. همه جا بابت هوشش، عقل تیزبینانه و عمق فهم و درکش به او احترام می گذاشتند. دکتر بیناکیولوس همه زبان های دنیا را بلد شده بود و هیچ شاخه ای از علم و هنر نبود که در آن به استادی نرسیده باشد.

اما بالاخره 30 سالش به سر رسید. حالا مجبور بود به جهنم برود تا با شیطان که از حالا به بعد، ارباب او شده بود رو به رو شود. خودش را حسابی برای عذاب آماده کرده بود، همه جور عکس و نقاشی از شیطان را در کتاب ها به خوبی و با دقت نگاه کرده بود، در تک تک عکس های شیطان، همه جور زشتی و وحشتناکی را دیده بود تا با دیدن شیطان وحشت زده نشود.

همان جور که تعداد زیادی موجود کوچک بدترکیب، او را به سمت جهنم می بردند و موها و لباس هایش را می کشیدند، دکتر بیناکیولوس کاملا احساس خوشحالی و اعتماد به نفس می کرد چون می دانست تحمل بدترین کارهایی را که شیطان از دستش برمی آمد، دارد. حقیقتش را بخواهید، کاملا به خودش افتخار می کرد چون در مدتی که زندگی کرده بود، ارباب و استاد جهان شده بود و حالا آماده بود خودش را تحویل کسی بدهد که از او هم ارباب تر  و استادتر بود. در واقع، آن قدر به خودش می بالید که فکر کرد شاید اصلا شیطان از هوش و استعداد او هم تعریف کند و حتی از توانایی های او استفاده هایی هم بکند.

بعد از مدتی طولانی، دکتر بیناکیولوس را وارد تالار اجتماعات شیطان کردند. تخت پادشاهی شیطان خالی بود و دور تا دورش تعداد زیادی موجود زشت بودند که سر و وضع و قیافه هایشان آن قدر زننده و بد بود که حتی دکتر بیناکیولوس هم حالش داشت بد می شد.

بعد یک هیولای قوزی با پوست فلس دار شبیه پوست ماهی وارد شد. بوی بدی داشت که حال دکتر بیناکیولوس را به هم می زد. هیولا دستش را محکم به طرف دکتر بیناکیولوس گرفت. دکتر یکهو لرزید و ترس از چیزی غیرقابل تصور وجودش را چنگ زد. هیولا با صدایی وحشتناک خرخر کرد “دکتر بیناکیولوس… آماده باش که خود شیطان را ملاقات کنی!”

زانوهای دکتر بیناکیولوس کمی شل شد و ته دلش شور افتاد، چون یادش افتاد که نماینده شیطان، سال های سال قبل، چی گفته بود : “اصلا مهم نیست چی تصور می کنی… شاید باز هم بدتر باشه.”

ناگهان برقی زد و دور و بر تخت را دود غلیظی گرفت. دکتر بیناکیولوس خودش را محکم نگه داشت و … ناگهان دید رودرروی شیطان ایستاده… ارباب تازه اش. فک دکتر بیناکیولوس افتاد و از وحشت، همه تنش یخ کرد. نماینده شیطان درست گفته بود… ولی بدترین عذاب برای دکتر بیناکیولوس، نه ظاهر وحشتناک شیطان بود، نه خشونت سرد قیافه او. خیره به چشم های شیطان، دکتر بیناکیولس متوجه شده بود که شیطان به وضوح احمق است و این از هر عذابی بدتر بود.

دکتر بیناکیولوس فریاد زد “معلومه! کاملا معلومه!” ولی دیگر دیر شده بود. زرنگ ترین مرد دنیا روحش را به یک احمق فروخته بود

 

منبع :http://ali003m.blogfa.com/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>